خاطرات متاهلانه و مطالب بامزه مثل آلبالو
درباره وبلاگ

خوش اومدین به خونه کوچولوی من. من اینجا میخوام خاطرات متاهلی ام رو بنویسم
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان خاطرات متاهلانه و مطالب بامزه مثل آلبالو و آدرس samaneh_hosein.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام:
وب:
پیام:
2+2

خبرنامه وبلاگ:

برای ثبت نام در خبرنامه ایمیل خود را وارد نمایید




آمار وبلاگ:
 

بازدید امروز : 6
بازدید دیروز : 19
بازدید هفته : 39
بازدید ماه : 285
بازدید کل : 4034
تعداد مطالب : 43
تعداد نظرات : 35
تعداد آنلاین : 1

خاطرات متاهلانه و مطالب بامزه مثل آلبالو
سه شنبه 19 مهر 1390, :: 2:14 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

سلام جیجرای گل من

شما ها که منو اصلا دوست ندارین میدونم

از پیفام گذاشتناتون معلومه

از این به بعد بیاین خونه جدیدم

من این جارو ترک کردم فقط به خاطر شماها که بتونم واستون پیغتم بذارم

پس تنهام نذارین

آدرس جدیدم

http://samanehhosein.persianblog.ir/



سه شنبه 19 مهر 1390, :: 1:12 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

امروز هم دیر پاشدم و چون میدونستم که شووری دیر میاد خوب خوابیدم

11 پاشدم و برنج رو خیس کردم و گوشت رو گداشتم بپزه

میخواستم باقالی پلو بپزم

گوشت رو با کمی زعفرون و زردچوبه و پیاز گذاشتم پخت آخرای پختش هم پیاز رو خورد کردمو سرخ کردم کمی هم رب گوجه زدم و زیره  /و اینارو به گوشت زدم

باقالی پلو هم دم گذاشتم تا شووری بیاد

از اونجایی که خونمون تمیز بود منم سر حال بودم و نشستم چکیده رو هم به لاتین نوشتم

شووری اومد و ناهار رو سریع خورد که خیلی کم هم خورد ولی گفت خوشمزه است (الان از بالا/خونه باباش اومده و داره میخوره)

بعد اون رفت و من به وب گردی و تایپ پرداختم

شووری رفت یونی و اومد و چون عاشق نینی هست بهم گفت به عارف اینا بزنگ آماده بشن بریم دنبالشون و ببریمشون خونه مامانت

همگی رفتیم خونه مامی و 8 خواهرشوور کوچیکی زنگید که با هم بریم خونه خاله من که مادرشوور خواهرم هم میشه بریم واس عیادتش

با هم رفتیمو بعد اومدیم خونه پدر شووری و کتلت پزیدیم و خوردیم و تا الان همه بالا بودیم و با شوور خواهر شووری که مخ کامپیوتره تو لپ تاپامون بودیم و من کلی چیز ازش کش رفتم

این وسط من به برا.شو اس دادم که واس من پیتزا بگیر که همشون میخندیدن و میگفتن پیش نامزدشه نمیاد

یه نوع کری بود آخه

ولی من که میدونستم میاد

اومد با یه پیتزا/کلی حال کردمو خواهراش میگفتن اگه ما گفته بودیم هم؟؟؟؟؟؟؟؟

اونم گفت این زنداداش یه چیز دیگس و من هم کلی خر کیف شدم

الان هم اومدم و دارم مینویسم فردا هم کلی کار دارم



دو شنبه 18 مهر 1390, :: 1:55 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

نمیدونم چرا کسی واسه من پیغام نمیزاره؟؟؟؟؟؟

من پرسیدم به نطرتون جای وبلاگمو عوض کنم یانه ولی کسی به من جواب نداد

امروز صبح که پاشدم میخواستم خونه رو تمیز کنم و چکیده پایان نامه ام رو به لاتین بنویسم

ولی هییییییییییییی واییییییییییییی من

اولش که شروع کردم به زنگ زدن به یونی بابت کارای دفاعم ولی دریغ از یه انسان که گوشی رو جواب بده

خاک بر سر ما که اینا قشر فرهنگیمون هستن

2 هفته است که تلفن رو یا جواب نمیدن یا اشغالش میکنن

منم گریه کردم از بس اعصابم خورد شده بود

بعدشم خواهری اومد محمد عارف رو آورد و ناهار هم پزوندم با سرعت برق

1 شروع کردم و 2 کلم پلوی شیرازیم آماده شد

1-گوشت جرخ کرده رو با کمی دارچین و نمک و پیاز رنده شده ورز دادمو به صورت قلقلی های کوچیک در آوردم

2-کلم قمری رو که قبلا خورد کرده بودم با آبغوره و نمک گذاشتم بپزه(این روشو مامانم ساخته که ما کلم رو بخوریم و خیلی خوشمزه میشه/حتی شووری من که دوست نداره با این کار میخوره)

3-برنج رو با کمی زردچوبه آبکش کردم

4-لایه لایه مواد رو دادم لای برنجهاو ریحان خشک شده پاشیدم روشون و دم دادم

با ترشی بامیه و لیته خوردیم که خیلی حال داد

بعد خواهری رفت آموزش رانندگی و من موندمو پسر شیطونش

(چون محمد عارف نینی اون خواهری رو میزنه مجبور شدیم پیش من بمونه وگرنه همه میدونن من اعصاب بچه ندارم)

خواهری رفت و 6 اومد منم مردم از دست این وروجک

وای خدای من چه انرژیی داشت

6 شوهرش اومدو مارو برد خونه بابا

تا 9 اونجا موندیم و خواهر شوور کوچیکی زنگید که دارن ماهواره هارو جمع میکنن بجنب41

منم که عشق خواهرشووریم گفتم کجایی؟

گفت خونه بابام

منم گفتم بمون من بیام

اومدم دیدم سالاد الویه درست میکنه منم کمکش کردمو با این که شام خورده بودم به اصرار پدرشووری و خواهرای شووری خوردم

و با شوور خواهر شووری رفتیم ماهواره رو جمع کردیمو خواهر شوور بزرگی رفت و منم کم کم اومدم پایین

11 تا 12:30 خونه رو جارو  و طی کشیدم و همه جارو گردگیری کردمو الان موندم که چکیده ام رو ترجمه کنم یا بخوابم

پی نوشت::

1-این روزا خیلی دلم میخواست مشهد باشم

به خاطر این موضوع تا حرم رو میبینم گریم میگیره/تازه خواهری میگفت یکی از دوستاش دیشب خواب دیده با اون تو حرم بودم

2-خداجون ممنونتم بابت داشتن این زندگی آروم که خیلیها آرزوشو دارن



یک شنبه 17 مهر 1390, :: 1:47 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

امروز همسری پاشد و رفت شیفت

فقط یادمه که منو محکم بوسید و بهم گفت مراقب خودت باش و بهم سفارش کرد که حتما واسه دانشگاه رفتن یا با شوور خواهری برم یا با داداشی

چون کمرم درد میکرد گفت معطل نشم

منم خوابیدم و هی پاشدم نگاه ساعت کردم

تا 10 که بلند شدم یه کیک خوردم(شووری رفته یه کارتن تی تاپ واسم خریده که وقتی صبحونه نمیخورم اینو ببلعم)

یه راست لباس به تن نموده و چون کتابمو خونه مامی جا گذاشته بودم رفتم اونجا

ناهار مامی سبزی پلو با ماهی پزیده بود خوردمو شوور خواهری رسوندم دانشگاه

این کلاسم که این بار تعداد دانشجو ها زیاد شده بود کمی به خودم مسلط شدم و 40 صفحه درس دادم و جزوه گفتم که دیدم واقعا خیلی استادی هم سخته

کلاس بعدی هم گذشت و تو این کلاس یه پسر شیرین زبون بود که من بنا به گفته شووری بهش رو ندادم که بعدا باهاش مشکل نداشته باشم

2 رفتمو 6 برگشتم خونه مامی.چون اب ما خیلی گرم نمیشه و ابگرمکن ما خورشیدیه بیشر وقتا من خونه مامی میرم حموم.امروز هم رفتم دوش گرفتم(تازه این 3 سال رو گذروندم و بهم میگن خوبه بابا میگذره/عوضش خرجتون کم میشه/نمیگن زمستونا با آب سرد چه میکنی/عصر حجره)

شام هم اونجا بودم و 9 اومدم خونه

یه کم به شووری خریده بود رو خورد کردم که بذارم واس خورشت به و آلو

شاید هم یه کم فردا مربا بپزم اونم با مامی/خودم بلد نیستم

ماشینمون هم هنوز نیومده و من با این کمر دردم آویزون دیگرونم واس کارام

تازه خانمشون (برادر شووری)اس دادن که وصل اینترنتید؟فردا بیام کارامو واس حذف و اضافه بکنم؟

منم نامرد بازی در آوردم و هنوز جواب ندادمشکلکـــْـ هایِ هلــن

البته اینا همیشه این کارو میکنن.میان پشت در و زنگ میزنن به گوشی/وقتی هم صدای گوشی بلند شد مجبورم که باز کنم

راستی نگفتین گه کنم؟وبلاگمو جاشو عوض کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 



شنبه 16 مهر 1390, :: 1:11 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

امروز شووری مهربونم زودتر از روزای دیگه پاشد و رفت سر خونمون که داریم میسازیم

حدود  شیش و نیم بود که رفت و من ادامه دادم خواب نوازی رو

تا 10:30 خوابیدم بعد هم پاشدم یه کیک و چایی زدم و کمی اتاق خوابمون رو مرتب کردم و خواستم جارو بکشم خونه رو که شووری اومد

چون آقا زاده از صدای جارو برقی متنفرن مجبور شدم کارم رو موکول کنم به بعد/که منم بسی خوشحال شدم

ناهار هم فسنجون با گوشت چرخ کرده درستیدم و کلمی رو که روز قبل پدرشووری از باغش واسم آورده بود رو خورد کردمو شستم و پذاشتم تو فریزر

شووری اومد ناهار خوردیم و اون سریع رفت سر خونه و منم که میخواستم بریم بیرون موندم خونه

چون دیروز نتونستیم بریم سر خاک مادرشووری قرار بود که امروز با شووری بریم

ولی برادرشووری با خانمش رفته بودن عروسی دوستشون تو یه شهر دیگه که 3 ساعت با شهر ما فاصله داره

اونم با ماشین ما

درنتیجه من مجبور شدم تا 7 خونه بمونم و بعدش هم همسری زنگید که چون من کمردردم شدید شده با شوور خواهرم برم خونه مامی

منم زنگیدم به شوور خواهری اون در دسترس نبود

مجبور شدم راه بیافتم با پای پیاده

تا رسیدم خونه مامی از درد چیزی نمونده بود بمیرم

شووری اومد و دعوام کرد که چرا با آژانس نرفتم

آخر شبی هم با موتور برادرشووری اومدیم خونه/البته من اصرار کردم شووری میگفت من با آژانس برگردم من نخواستم

بعد از سقطم خیلی کمر درد میشم

این روزاهم که خاله پری اومده دیگه نای راه رفتن ندارم

الان هم دارم واسه 2 روزی که شووری شیفته غذا میپزونم البته خودم خواستم و اون بیچاره 20 بار گفته استراحت بنمایم

قیمه و الویه درستیدم

پی نوشت:

چند وقته که دارم فکر میکنم وبلاگم رو به یه جای دیگه منتقل کنم که راحت بشه واسه همه پیغام گذاشت

به نظرتون این کارو بکنم؟

2-از خدا یه چیزو خواستم که بهم گفتن ختم زیارت عاشورا بذارم اگه به نتیجه رسیدم بهتون میگم

واسم دعا کنید

3-استرس این روزام باعث شده نتونم کاری انجام بدم و چندوقته که خونمون کثیفه ولی کو حوصله

خدایا کمک کن منو که خیلی محتاجم

 



شنبه 15 مهر 1390, :: 23:50 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

سلام

دیروز صبح که پاشدم مامان زنگید که ناهار میایید خونه ما؟همه دور هم باشیم

چون اون یکی آبجی ام که مسافرت بودن بعداز 10 روز دیروز اومدن.منم گفتم نه

میخواستم ناهار کلم پلو بپزم

ولی جیجری مخالفت نمودند و گفت وقتی من نیستم واسه خودت درست کن

حالا مونده بودم چیکار کنم

لوبیا پلو پزیدم و بچه های خواهر شووری هم اینجا بودن

ناهار رو زدیمو کم کم میخواستیم بریم بیرون و یه سر بزنیم به مامان بزرگ شووری

یه سر هم رفتیم اونجا و بچه های خواهرشووری رو هم تحویل مامانشون دادیمو رفتیم خونه مامی

اونجا محمد عارف گلم رو دیدم که خیلی دلم واسش تنگ شده بود و یه آن گریه کردم

به خاطر دوری این چندروزه اش

تا 11 اونجا بودیمو بعد اومدیم خونه/تازه دوست شووری رو تو خیابون دیدیم که گیر دادن به ما و با ما اومدن خونمون

اونا 2قلو دارن که خیلی هم شر هستن

تا 2 خونه ما بودن که وقتی رفتن من بی معطلی افتادم رو تخت و خروپف

 



پنج شنبه 13 مهر 1390, :: 23:42 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

صبح امروز با دل درد شدید از خواب پاشدم

 

شووری صبحونه رو آماده کرد و به زور خوردمو 10 راه افتادم سمت یونی

اونجا کمی کار داشتم که بابت کلاسایی که برداشته بودم

کارم که تمومیدپریدم رفتم خونه مامی پیش نینی خواهری

تا 2 اونجا بودم و هرچی اونا اصرار کردن من ناهار نخوردم چون قرار بود بیام خونه با همسری کباب بگیریم و بزنیم به شکم

اومدم برنج و که خیس کرده بودم دم گذاشتم و همسری رفت کوبیده گرفت و اومد خوردیم و شد 3

کم کم اومدیم بخوابیم که آبجی زنگید که بچه ام آروم نمیشه و مامی هم خسته هست بیا

خودشم که بخیه داره یک وجب

شووری مهربونم با من اومد و من تا 11 خونه مامی موندم کمکش کنم

چون فامیل واسه عیادت و دیدن نینی می اومدن

شام آش ماش بود که واسه شیر خواهری مامانم پزیده بود

شووری من که همه چیز میخوره این یه قلم رو دوست نداره

نخورد

11 اومدیم خونه مرغ کباب کرد و منم رفتم شریک کباب شدم و خوردم

البته تو اون مدت که اون کبا ب میدرسیستید من با همکلاس دوره لیسانسم( آقا) بعد از مدتها کمی چت نمودم و بسی دلم هوای اون موقع رو کرده بود

الان هم اومده پیشم و میخوام بخوابم

پی نوشت:

شووری خیلی مهربونه/همیشه از این کارا میکنه و اصلا منتظر من نمیمونه که کمکش کنم/فقط واسه خوردنه که هی صدام میزنه/خدا رحمت کنه مامانشو عجب بچه ای تربیت کرده/کاش بود/صلوات واسش بفرستین103

2= امشب پسر دایی ام که با خانمش قبلا مشکل داشتن و میخواستن جدا بشن اومدن عیادت خواهری و واسه نینی کادو اوردن و گفتن تو فکر نینی هستن

همه خوشحال شدیم

خدا زندگی همه رو شیرین کنه

بگو آمین



سه شنبه 12 مهر 1390, :: 23:11 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

وای چه زود این روزا میگذره

امروز صبح با درد شدیدی از بابت دل و کمر  بیدار شدم آبجی رو فرستادم مدرسه و چون کسی نبود با خودم کلنجار رفتم و حتی مثل همیشه شیاف هم منو آروم نشد تا شووری 9 از شیفت اومد و رفت از داروخونه آشنا 2 تا آمپول قوی مسکن گرفت(کار همیشه ماست اوایل تو اورژانس با نظر دکتر و حالا بیشتر تو خونه؟)

آمپول ها رو شووری واسم زد و تا 10 پیشم موند

مردم و زنده شدم

مامی اینا اومدن و من قرمه سبزی که بار گذاشته بودم رو سپردم بهش و تا 7 امشب اونجا پیش مامی و آبجی و نینیش موندم و چون خیلی وقت بود که خونه پدر شووری نیومده بودم با شووری اومدم این ور

شووری منو گذاشت و رفت.

10 نیمرو پزیدم و با پدر شووری و خانمش خوردیم و من اومدم پایین.

(برادرشووری هم با خانمش مثل همیشه رفتن مسافرت اصفهان)

پی نوشت:

داشتم فکر میکردم اگه جاری هم امشب اینجا بود بازم نیمرو؟

تازه من 15 روزی میشد که نتونستم بخاطر مریضی خواهری برم خونه پدر شووری

گرچه شکم که یه مسأله الکیه و واسه من مهم نیس

2-هنوزم دلم درد میکنه خداکنه امشب بهتر باشم و به شیاف نیازی نباشه که متنفرم

3-کارم داشت تو آموزش و پرورش جور میشد که یه قسمتش بهم نامه ندادن(جالبه که ریس این بخش داماد عمه ام هست و پسر عمو شووری)

واسم دعا کنید چون خیلی به این کار و حقوقش نیاز داریم البته تا خواست خدا چی باشه

4- دیشب من کمی هم بین نود برنامه پارک ملت استاد کردوانی رو دیدم خیلی دوستش دارم و با حاله

5- هنوز شووری نیومده و من تنهام عجب شوور ددری ای دارم میبینین؟



دو شنبه 11 مهر 1390, :: 22:20 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

سلام

ببخشید من یه کم سر شلوغه

امروز همراه شووری پاشدم و 7 رفتم خونه مامی که بعدش مجبور نشم خودم برم و شووری رفت شیفت

منم کلی تمیز کاری کردم تا ناهار که قیمه پزیدم و خوردیمو البته خاله پری اومد و حالم خوش نیست و قرار بود مامی اینا عصری بیان که نشد

شام هم تاس کباب زدیم و دارم میرم نود رو ببینم

دعا کنید شبی دلم درد نگیره

 



یک شنبه 10 مهر 1390, :: 1:25 ::  نويسنده : شنل قرمزی       

سلام سلام

من اومدم با اخبار امروز که دیگه تمومید

صبح پاشدم 6 زنگیدم خونه بابا و آبجی کوچیکه رو بیدار کردم که واسه مدرسه خواب نمونه(گفته بودم که مامانم پیش خواهرمه تو بیمارستان تو یه شهر دیگه)

دوباره خوابیدم.9 دیگه کامل پاشدم شووری رفت دنبال سیمان واسه بناهای خونه

منم کمی درس خوندم واسه کلاس عصرم

10 شووری اومد و کم کم رفتیم سمت خونه مامی.11 اونجا بودم که دیدم ای داد بیداد چی بپزم؟

برنج رو خیس کردم و خورشت بادمجون رو بار گذاشتم و کم کم تا 1 همه چیز آماده بود ناهار خوردیم که منم به کلاسم برسم

کلاس هم خدارو شکر خوب بود و به خیر گذشت

اومدم خونه بابا و با آبجی کوچیکه حیاط رو شستیم و باغچه رو تمیز کردیم (حیاطشون حدود 1000متره).روحیه ام هم با این کار خیلی عوض شدSmiley

شام هم سالاد تن درستیدم که داداشی با اون همه بد غذایی اش دوست داشت

طرز تهیه:

گوجه 3 عدد

پیاز :1 عدد

تن:1 عدد

آبغوره :ما خیلی میریزیم

نمک و فلفل

تن رو با چنگال خوب خرد میکنیم با اونای دیگه قاطی میکنیم ما تو همه سالادا آبغوره زیاد میریزیم فلفل رو هم بی نهایت

بعد هم مرغ رو از فریزر اوردم بیرون واسه ته چین فردا

با شووری رفتیم سر زمین  که منم ببینم کار خونه چقدر جلو رفته که هییییییییییی واییییییییی من صد سال دیگه تموم میشه

واسه شووری ته چین گذاشتم که فردا ببره سر کار

طرز تهیه:

گوشت ها رو خوب تکه تکه کوچولو کردم و گذاشتم تو آبلیمو و نمک واسه 1 ساعت

برنج رو آبکشیدم و ته قابلمه رو کنجد پاشیدم و کمی زعفران آسیاب شده رو که تو نمک پاش داشتم پاشیدم و مرغ رو چیدم و روی همه رو زعفران فراون پاشیدم و برنج رو ریختم روش و گذاشتم با شعله خیلی کم دم بکشه

خیلی خوشمزه میشه بوی زعفرانش آدمو روانی میکنه

بعد هم انار خوردیم (پدر شووری صبح آورده بود از باغش و هی میگفت واس عروس گلمه شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن و منم خر کیف شدم)

الان هم میخوام برم با شووری تخمه بخوریم و بخوابیم

شووری داره تخمه بو میده منم که یادم رفته بود گاز رو خاموش کنم که الان با یه داد زدن شووری حلش فرمود

بوس لالا

 



صفحه قبل 1 2 3 4 5 صفحه بعد